X
تبلیغات
شاهین نجفی
 
شاهین نجفی
 
 
همه چیز راجع به شاهین نجفی
 
یکی از معروفترین شعراش ، شعریه که برای ندا خونده

نـــــــدا

صبح بلند شد از خواب و تو آینه.........................خودشو دید که شده بود عینه

یه جنازه که خیلی وقته مرده بود...........................اون زندگی نکرد فقط زنده بود

تلویزیون رو روشن کرد و دید..............................خیابون پر از مردم بعیده....

که این همه زن و مرد و پیر و جوون.......................ریختن بیرون و وقتش رسیده

که شنیده بود حق گرفتنیه..................................ح ق میمونه نا حقه که رفتنیه

مادرش نهیش کرد و گفت نرو.............................این همه که مردن یا که تو بندن چی شد؟

کسی میاد بپرسه حالشونو؟.............................کی جواب میده و میدونه دردشونو؟

به خدا تکون نمی خوره آب از آب........................حق چی؟فقط اسمش اومده تو کتاب

اما ندا ندایی از تو خیابونا..................................م یشنید که میگفت ندا بیا

امروز روز تو تویه خیابون.....................................میخوان عروسی بگیرن برات ندا جون

که مسیح مرگو بزایی باکره..................................امی ر آباد خون میخواد منتظره

داماد گلولست و میشینه تویه تنت........................هجله آمادست واسه بردنت


*****************

خدا ببین که حرمتت رو شکستن............................مریم باکرتو به گلوله بستن

ببین افتادیم گیر یه مشت درنده.............................ببین قیمت آدم اینجا چنده

خدا ببین که حرمتت رو شکستن............................مریم باکرتو به گلوله بستن

ببین افتادیم گیر یه مشت درنده.............................ببین قیمت آدم اینجا چنده


*****************

تو با نگات چی میخواستی بگی ندا؟........................من خفه خون نمیگیرم این صدا...

جاری تویه کوچه پـس کو چه های شهر.............................از خون تو قرمز سنگ فرشا

بخواب چشاتو رو هم بذار ندا.................................دیگه ترسی نداری چی میشه فردا

بخواب که اگه منو ما بیداریم...................................سم تو تکثیر میشه تو خیابونا

دست از خونش بردارین بند نمیاد............................این خون هزار ساله که جاریه

این خون ندا نیست خون وطن................................وطن غریب ،وطنی که بی کفنه

وطنی که هر دشمنی رو فراری دادن.........................با آدمایی که حتی با خودشون بدن

چه انتظاریه که کسی مثل ندا رو..............................نکشن و به گلوله نبندن

من ولی اما اگر شاید........................................د یگه نمیگم فقط یه چیز باید

من حقمو میخوام و صد تا مثه ندا............................تو خیا بونن همه یک صدا

بکشید مارو حق گرفتنیه.................................... ..حق میمونه ناحقه که رفتنیه

تا وقتی که کسی حقمون رو نداده.......................هر روز هرشب همین بساطه


من این تیکه شعرشو دوست دارم

خانم ما مرد نیستیم رومون خط بکش
پرچم رو بگیر خودت بشو رئیس جنبش
ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش
یه کم از عطر غیرتت رو ما هم بپاش
تو بوی زمین سوخته مون رو میدی خانم
تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانم
ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش
یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 19:1  توسط ابلیس  | 
شاهین نجفی یکی از معدود خوانندگان رپ آذری زبان هست که به گفته خودش آمده تا رپ فارس رو از آجیل و کیشمیش و پارتی و سکس مجزا کند و به معزلات و مشکلات اجتماعی ایران بپردازد. او اطلاعات فوق العاده ای از تاریخ ایران، اسلام، جامعه شناسی و حتی فلسفه دارد و بیشتر ابیات شعرهایش دارای مضامی اجتماعی و سیاسی هستند. شاهین هدف اصلی خویش در خواندن را در یکی از آهنگهاش اینگونه بیان میکنه:

رپ ما رپ تلویزیون تپش نیست      رپ سرخوشی و آجیل و کیشمیش نیست
رپ درد و بند و زجر و زندونه      اونی که اینا رو کشیده حرفمو میدونه

البته واضحه که شاهین این کارو با زبان هنری منحصر به خودش انجام میده و چه بسا در شعرهای ایشون بعضا به فحاشیهای سیاسی هم برمیخورید. اما این فحاشیها ابدا مانند کلمات زننده ی دیگر رپرهای ایرانی نیست؛ بلکه فقط به عنوان بخشی از اعتراض به واقعیت تلخ درون جامعه ایران، در درون شعر گنجانده شده است!

گذشته از همه اینها او یک رپر معتقد به آزادی و استقلال زنان و همچنین خواستار آزادی انسانها از چنگال دین و مذهب است. شاید شاهین نجفی، نخستین خواننده ای باشه که مخالفت خویش را به صورتی آشکار با دین و مذهب اعلام میدارد!

البته غیر از شاهین، یاسر بختیاری مشهور به "یاس" هم تمام اشعارش در رابطه با مشکلات و معزلات اجتماعی هست و رویهمرفته این دو خواننده رپر فارسی، به معنای اخص کلمه، به رپ فارسی، "معنا" داده اند. این نشان دهنده این است که سبک رپ واقعا از پتانسیل خوبی برای بیان مشکلات و فجایع اجتماعی برخوردار هست! و اگر بسیاری از رپرها از آن در راه دیگری سود میجویند، مسئله دیگری ست.

رویهم رفته اگر به هر صورت، انسانی بیش از اندازه محترم و متشخص هستید که احساس میکنید با شنیدن چند کلمه تند و زننده به به شما بی احترامی میشود(!) از گوش دادن به هرگونه رپ فارسی و غیرفارسی خودداری کنید!

شاهین چندین مصاحبه هم با شبکه های صدای آمریکا و رادیو فردا و دیگر خبرگزاریها انجام داده که میتونید با یک جستجوی ساده در گوگل آنها را دانلود کنید.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 18:58  توسط ابلیس  | 
تکست های اهنگ های شاهین نجفی
اینم چند تا دیگه از تکست های اهنگ های شاهین نجفی(آلبوم ما مرد نیستیم)

دادا کجایی:

تو میتونی‌  اگه بخواهی ،میدونم میتونی‌ داداش علی                      ‌

بلند شو کم نمیاری داداش ،بلند شو میدونم میتونی

می‌خوام یه بار دیگه سرمو بالا کنم و بگم          داداش علیم پشتمه افتخار می‌کنم

من کوچیکتر از اونم که نصیحتت کنم               اینا دارد دلمه که دارم با رپ میگم

یادته وقتی‌ پشت سی‌ جی صد و بیست و پنج  تک چرخ میزدیو  همه جفت میکردن و

نفسا حبس میشد و رو پا بودی و شاخ           یه علی‌ بود که با مرامت همه حال میکردن

تو بودی و سر او سینه و محل لوطی گری      گرده لامصب چی‌ کار کرده باهات علی‌

بابا مرد و من رفتم ،تو موندی و دوا               علی که من میشناسم این نبود دادا

تو کسی‌ بودی واسه خودت چی‌ مونده حالا    از کت و کول و زخمه دشنه و ادعا

دادا قرار نبود تو زمین حریف خاک شی          خودت میگفتی‌ زندگی‌ کشتیه حریف_

همیشه پشتت و خنجر تو دستشه               ضربه میشی‌ اگه یه لحظه غافل بشی

حالا تو خماری تو هر لحظه دشمنت               یه خمتو میگیره و ضربت میکنه

ببین چروکه رو صورته مامان غمیه                که از حسرته تو داره رو چهرش میشینه

تو هر لحظه آب میشیو از غصه ی تو              اونم اگه یه روز افتاد مرد تعجب نکن

علی‌ سالار پشتم دادا خالی‌ شده               سایتم اگه خام باشه واسه ی ما بده

خبرتو دارم از پارکه شهرو دستشوییا             بین آدم چه جوری از کجا میرسه به کجا

نمیشه بی‌ خیالت شم بگم بزا بره               دادا کجایی بغلم کنی‌ گریم گرفت

تو میتونی‌  اگه بخواهی ،میدونم میتونی‌ داداش علی                      ‌

بلند شو کم نمیاری داداش ،بلند شو میدونم میتونی                        ‌

یادته واسه آخرین بار وقته خداحافظی           برادر جان و یاور همیشه مومن و خوندی

حالا وقتی‌ که داریوش میاد و اینجا میخونه      تو رو رو سن میبینم انگار داری میخونیو

بغض میگیره گلومو میگم به صلیبه صدا          مصلوبم اما تو نگی‌ مغلوبم دا

وطن تنتو بساز ،وطن با من و تو                   اگه سر پا بمونیم میشه گفت بره جلو

این یه خاکه فقط که با نازه قدمت                زنده میشه و جون میگیره مملکتت

ما رو که ساده به خاک نشوندن ،تو رو           به اونچه که معتقدی بیشتر نده آتو

ما تو غربتیم و تو تو غربت تنتی                     میدونی‌ که دیر نیست میشه برگردی

که مشکل داری میدونم مشکل بده             میگی‌ اونی‌ که بالا نشسته ریشه تو زده

اون بد تو چرا به بد پا میدی دادا؟                جوابه بچه‌ها تو چی‌ میخواهی بدی فردا؟

اونا نمیفهمن هیچی‌ لامصب ببین                 دخترت واسه خودش دیگه خانومی شده

دخترت واسه خودش خانومی شده               جلو اون بچه دوا میزنی ؟آفرین!!!

جلو اون بچه دوا میزنی آخ خدا

 

ما شریم:

من که رسمم نیست با تو کل کل کنم  نمی‌‌خواهم تو رو توی این ترک بشکنم

اگه جلو چشات رژه میره قافیه  بیا پا به پا ی من بخون نگو کافیه

میخوای کل کل کنم بگن شر پرته    اگه رپری از درد بگو این شرطه

شعری نگو دو روزه باشه و مصرف بشه   رپ و با شعرت بالا بکش این ارزشه

اگه من دارم می‌‌خونم واسه سر گرمی‌ نیس  زمینی‌ که من روشم ،جای گرمی‌ نیس

چیزی که من میگم ،دل قد غول میخواد  واسه شهرت و پول نیس ،درده که میزاد

هر کی‌ دو رو بر من بود ازم جا موند  گفتن رپ نمیگیره ،بیا تو هم پاپ بخون

گفتم شما پاپخون ، من رپو ترجیش میدم   گروهبان تا سرلشکری ترفیش میدم

من اومدم که به رپ فارس معنی بدم  خالتور و رپ قاطی شده ، این یعنی که من-

از جون می‌گذرم،بذار رپ بالا بره  بذار ،واسه رپ و،اون چیزی که میگم سر بره

رپی که حرف داره و ملت هواخواشه  رپ ما با راک و جز- بلوز مث داداشه

میدونم چیزی که میگم واسم تاوون داره   میگن شهر قرق ، همه  رو طاعون زده

رپ ،بدون درد آدما بی‌ معنیه  اونی که خطر میکنه رپر فنیه

رپ سخته  سه تا دوست،صد تا دشمنان    تو رپ یاد بگیر اعتماد نکن ،حتا به من

چیزی دارم میگم معنی بشه واسه فردا  نترس تیزی رو بذار زمین ، قلمو بردار

هدف کل کل نیس که واسه ما بده ها   فرقی‌ نمیکنه ،هر کی‌ اوستای برپا

پسر حاجی نبودیم که از شکم سیری بگیم  چشا باز ،تیز نگن یه وقت بی‌ غیرتیم

رپ ما رپ تلویزیون تپش نیست رپ سرخوشی و آجیل و کیشمیش نیست

رپ درد و بند و زجر و زندونه  اونی‌ که اینا رو کشیده حرفمو میدونه

میخواین رپ و خراب کنین بگین فقط فحشه  پاش برسه میدیم ولی‌ یه معنیی توشه

میخواین رپ و خفه کنین بگین طالبش نیست  چرا چون خالتورین ،خوب اینکه مشکل نیست

بیا این رپ بشکنی میخواهی قر بدی ‌ها نگفتم باباکرم دیدی تر زدی

دو تا چیز تو خونته بذار بهت رک بگم  روضه خونی و باباکرم حالا بشکن بزن

پس نخواه جوری بگم که توش گل و بلبل باشه  بذار شعر شر معنی بده سمبل باشه

ببین من این جوری‌ام و خریدنی نیستم  اگه بودم می‌‌موندم و واسه ارشاد می‌‌خوندم

من از فقر وقتی‌ میگم یعنی اونو چشیدم  من از وسطه جهنم به اینجا رسیدم

من واسه اعتقادم ضربه خوردم و خون دادم بذار رو راست بگم ،من از هفت دولت آزادم

من کاری دارم می‌کنم که پاش هستم  من عهدمو پیش از اینا با خودم بستم

تو دستم قلم و تو دهنم شمشیر  من دولت تعین می‌‌کنم آقایون تکبیر

کلمه تو دهن اورانیوم غنی شدس بذار شفاف بگم ،نفسا همه حبس

تیزیه زبون و بکش بیرون و شر شو  دوروبرتو نیگاه کن بی‌ خودی خر نشو

چیزی دارم میگم معنی بشه واسه فردا  نترس تیزی رو بذار زمین ، قلمو بردار

هدف کل کل نیس که واسه ما بده ها   فرقی‌ نمیکنه ،هر کی‌ اوستای برپا

 

 
جواب شاهین به نامجو

ندامتنامه محسن نامجو، واکنش شاهین نجفی وسروده شاهین نجفی در ارتباط با همن مسئله ، سفر کریس دبرگ به ج. اسلامی و مداحی محمد رضا لطفی

متن کامل توبه نامه محسن نامجو :

" محسن نامجو در متنی كه از سوی مشاور مطبوعاتی او در اختيار خبرگزاری‌ها قرار گرفته ، نوشته است: « بنده ، محسن نامجو ، طی اين نامه بدون ذكر هيچ مقدمه‌ای بابت تبعات اجتماعی كه تجربه شخصی و خصوصی‌ام اين‌گونه در پی داشته ، به طريق زير رسما عذرخواهی می‌كنم .» « آقای سليمی عزيز، من بزرگترين ضرر و زيان را از طريق سايت‌های اينترنتی كه هيچ‌كدام متعلق به من نيست ديده‌ام و چندين‌بار برای پخش شدن غيرقانونی كارهايم توسط مخاطبان ناشناس، مجبور به توضيح رسمی يا غير رسمی شده‌ام. برادر عزيز تنها سايت رسمی متعلق به بنده كه بعد از دانشجو شدنم در كشور اتريش تاسيس شده است با آدرس www.mohsennamjoo.at می‌باشد كه هرگونه خطايی در آن مشاهده شود، مسئوليت آن مستقيما متوجه بنده خواهد بود. می‌توانيد خودتان ببينيد و قضاوت كنيد.» .« بنده در حال حاضر روی ۲ دعا از كتاب مفاتيح‌الجنان ملودی‌های مذهبی ساخته‌ام. همچنين ۳ ملودی مختلف متناسب با كلام اذان آماده ضبط و انتشار دارم كه هر كدام از آن‌ها اگر خدا بخواهد می‌تواند برای روح ملت مسلمان ايران، مانند اذان مرحوم موذن‌زاده تا چند سال به يادگار بماند.». « سه روز بعد از نوشتن اين ندامت‌نامه قرار است در سانفرانسيسكو و چند شهر ديگر كشور آمريكا روی صحنه بروم اما حلقه «و ان يكاد»ی كه مادرم برايم خريده است را چه اين‌جا و چه در هر جای ديگر بر گردن دارم. باور كنيد اگر پای ماجراجويی و مطرح كردن خويش در ميان باشد می‌توان از شكايت‌هايی اين چنين استفاده كرد و كار اقامت هميشگی در خارج از ايران را به سامان رساند، اما خداوند شاهد است كه دوری از ايران برايم مرگ مسلم است»

«آقای سليمی عزيز، بدين‌وسيله خواهش می‌كنم بعد از دريافت اين عذرخواهی رسمی كه رو به تمام ملت ايران می‌باشد، تا آن‌جا كه ممكن است شما هم با مراجعه به آن «ناجوانمرد» از اشاعه بيشتر جلوگيری فرماييد، باشد كه روزی من شكايت رسمی‌ام را از آن‌ آقا به مراجع تسليم كنم. اين درست مثل اين است كه كسی خدای ناكرده با دوربينش سر در شخصی‌ترين حريم‌های زندگی خصوصی من و شما كند .»

»قبلا هم اقدام من به‌خاطر شركت نجستن و قبول نكردن دعوت گروه‌هاي سياسي خارج از كشور، توسط مراجع ‏دولتي كشورم پس از بازگشت، مورد تقدير واقع شده است. اين پرگويي‌ها را اضافه كردم كه بيرون بودنم از ايران، ‏حمل بر سوءاستفاده يا خداي ناكرده موضع‌گيري در قبال ملت ايران و اعتقادات آنان نشود. چرا كه اگر ايران ‏اسلامي را نفي كنم يعني بيش از 30 سال هوايي را كه استشمام كرده‌ام نفي مي‌كنم، يعني مشخصا خودم و تمام ‏ريشه‌هايم نفي شده است و من چنين بي‌بته نيستم. »"

جواب شاهین نجفی

شاید میشد این نوشته تجزیه ای باشد برای آنچه تو تجربه کرده ای، ولی افسوس میدانم تعزیه ای میشود برای ندامت نامه ات. برای کسی که اشتباه فهمیده شد. چه خوب که در این قسمت از تاریخ و جهانی تا افتخاراتمان سنگین تر شود ویکی بر شمار توابین و نادمین و عریضه نویسان در گاه و بارگاه افزوده.

از سفره چه می جویی ... با خودت چه می گویی

این گناه بر گردن حافظه ی تاریخی ماست که از یاد بردیم وقتی گفتی که هیچ گاه در هیچ اعتصاب غذایی شرکت نکردی و با هیچ دانشجویی در روزهای خونین تیر ماه در هیچ سالی همراه نبودی و قلع و قمع قلم به دستان را به سکوت نشستی و با مخالفان این سیستم ۳۰ ساله که در آن زنده بودن را استشمام میکنیم هم سخن نشدی و عاملان بارگاه خلیفه از تو تقدیر کردند و با هیچ جمع مشکوکی پیوند نخوردی و دوری از این خاک سوخته برایت مرگ آور بود. نامجوی دوست داشتنی من. مرد نعره های رندانه در بلوز ترکیب شده با ناله های تاریخی. به شرمگاه این جنازه چنان لگد زدی که ازخوف سب متولیان و خادمان بقعه به علم کشی و سینه زنی کشانده شدی. آی سامری خفن شدی... در سه راه آذری کفن شدی

ای کاش زندگی را در فریاد های عاصی لنگستون هیوز میشنیدی: بگذارید این وطن دوباره وطن شود بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود. در راه نیشاور وقتی که د دورز گوش میکردی حتمن میدانستی که چرا جیم موریسون از آمریکا هجرت کرد. از آیدای شاملو تاییدیه می گیری که اگر شاملو در قید حیات بود کارهایت را تایید میکرد. آیا از خود پرسیده ای که شاملوها چرا چنین شدند وچنان ماندند؟ نه می مانی سر بلند و نه هجرت میکنی خشمگین. قسم خروس را باور کنیم یا دم آقا را؟

تو امروز به یقین تنها می توانی مورد تایید شهریار شاعر باشی. در این شک نکن و بدان از تو چیزی بیش از یک افتخار ملی هم وزن حسین رضازاده نمی سازند. هر آنچه خواندی آب بکش و دوباره آغاز کن. شاگرد کدام مکتب بودی که یکباره وان یکاد مادر از گردنت آویزان میشود تا از آن در روز خطر مایه بگذاری که این خود نفس توانایی آن خدا که واعتصموابه حبل الله را فرمان می دهد نفی می کند و امروز اذان گو و دعا خوان ملودی های مذهبی شدی و قرار داشتی که بته دار بودنت را در پنتاتونیک خواندن مراثی به عالم موسیقی عرضه کنی. مرا یاد میلان کوندرا میاندازی وقتی از رقصنده ها میگفت، وقتی که ماسکهای انسانی بر صورت دارند و در باطن منافع و مصالح شخصی خود را زمزمه میکنند. آری ما بی بته ایم که زنده بودن و نفس کشیدن در فضای مسموم و چندش انگیز۳۰  سال سلطه و خفقان و بحران و تشویش و ریا و شرارت و زندان را انکار میکنیم. ما بی بته ایم که فقر و فلاکت و فشار و فرومایگی و رذالت و جهالت و خیانت را چشم در چشم قاریان حکومتی و مطربان ولایتی و مداحان مزد بگیر فریاد می زنیم. ما بی بته ایم که زنانمان را از حقوق انسانی خود محروم میکنند و چشم نمی بندیم، و مردان این سرزمین را به دار می آویزند و قتل عام میکنند و نظاره نمیکنیم. ای کاش به آن آزادی که مولایت حسین از ذلتی تاریخی هیهات میکشید کمی عشوه میکردی تا زمان در سوگت به مویه نمی مرد محسن جان. وقتی که برشت می گوید هنر پتکی ست که قرار است واقعیت را شکل دهد، تو در خلاف جریان آنچه آفریدی خودت را ویران میکنی. تو باب دیلان نبودی و نیستی اما گویی قرار است باب دلان کسانی شوی که یک خط از تو را نمیفهمند و امروز از تو به عنوان هنرمندی گمنام با شجاعتی توامان با خفتی تحقیر آمیز یاد میکنند.

از کدام ملت عذر میخواهی عزیز؟ تو که از نسل خودمانی و میدانی که ما در خلوت و آشکار به ریش و ریشه ی اینان که تو بته دار بودنت را با آن می سنجی، می خندیم. اما به تو نمیخندیم. چرا که این روز ها محسن نامجو گریه دار شده است. حتمن حساب کردی و می دانی.

غم انگیز است که کسی گیتار جاز را در کنسرواتواری در اتریش تعلیم ببیند و مفاتیح الجنان بخواند و بلوز بنوازد و محسن نامجو هم باشد و سهمش را از ملتی طلب کند که او را کشته اند. مردمی که بدیهی ترین حقوق انسانی از آنها دریغ شده است و سینمایش ده نمکی ست و موسیقیدانش ...

تو اعتراض به واقعیت دردناک این زمین را هرج و مرج طلبی میخوانی وبه محافظه کار بودنت می بالی و دلایلی داری که بعد ها می گویی. پس چرا ما از تمامیت تو فقط آن چند تا مثلن ترانه اعتراضی یا انتقادی را به قول خودت بر گزیدیم؟

چون تشنه ایم برای شنیدن، چون خسته ایم از انسان فرض نشدن، و باور کردیم که تو دردهایمان را از حنجره با قلبت نعره می کشی. چشم بر این ستم فرهنگی که بر موءلفان وهنرمندان این سرزمین میرود میبندی و با کمال افتخار سانسور دولتی را مجاز میشماری و امروز به توبه مینشینی.

آی محسن دوست داشتنی. کاش در همان کوچه- باغ های خراسان میماندی و کشف نمیشدی.کاش شاگرد حاج قربان نبودی. امروز حتی از آن عشق پانزده سانتی که به تو داشتیم نیز دیگر خبری نیست عزیز .

ما از تو عذر میخواهیم که اشتباه فهمیدیمت.

ما از تو عذر میخواهیم که با ترانه هایت زندگی کردیم و حق وحساب نپرداختیم.

هنوز در پی آنیم که آن عرش کبریایی با ما راه بیاید و ار نماینده اش در زمین امان بطلبیم. ما ثابت میکنیم که تایید گر این سفاهت محتومیم و دیازپام های مقدس را می بلعیم و هنوز سرنگ انسولین سهم ماست و خیابان شهید قندی سهم ماست و قبری که به آن می خندی و هیچ آینده ای و هیچ ...

»به بغض مینشیند خنده، به نوار زخم بندیش گر ببندی، رهایش کن رهایش کن«  .

سروده ای از شاهین نجفی در ارتباط با موضوع

داستان ماس که راس خاص خواست یه عدس حالی بدم من به آریان که کمر برخه و مغزشون وولی وولی بخوره و دس تو دس هم لازم نیس مس باشن کریس دبرگ و رجب ور بزار ختم هر ی دیس و رجز بشه این کار دستور

" نه جلومو نگیر بزار بگم این حقیقتو بزار فاش کنم راز این خیانتو

این شعر به پنج زبون میره ترجمه میشه واسه کسیکه لایی میکشه تجربه بشه

کسی که واسه پول یه ملت و فروخته میخواد کنسرت بده تو این زمین سوخته

حالا تهرون از لندن واست امن تره کنسرت تو ایران از نون شب واجب تره

ولی من میدونم که تودل تو چی می گذره هنوز دیر نشده به خودت بیا بهتره

تو نمیشناسی کوچه پس کوچه های این شهرو نمی دونی یه ذره از درد این مردمو

تو تو شهر خودت گنگستر دیدی اینجا مامورا گنگسترن شنیدی؟

آره امن واسه تو بیست تا بادیگارد داری هنوز جایی نرفتی که شلوارتو در بیاری

شده جلو دیگرون یهو ضایت کنن میدونی تو چک چیه وسط جمعیت

تو که مایه رو می گیری اینا بازیه فقط یکی سود می بره از قصه راضیه

ولی رو سن نیگا نکن به چش مردم شاید چش یه بچه زل بزنه بهت

شاید پاکی اون به بگیردت یه لحظه به جوش بیادشاید اون غیرتت

عمو کریس نخون نخون تاوون داره مهم اینه که فقط واست پول توش داره

ببین عمو کریس واسه من از صلح قصه نخون یه بلیط از کنسرتت سه شب شام واسمون

نیگا نکنکه راحت قرار بری رو سن اینجا گوجه گرونه که نمی زنن بهت

اکی دیر واست دوباره کسب شهرت ولی تو استفاده کن قشنگ از این فرصت

میخوای مثلن چی بگی ؟بگی صلحدوستی؟ ولی تو یه گرگی که رفتی توی پوستین

عجب! دو روزه فهمیدی اینجا آزادی کسی غمگین نیس همه جا شادیه

حتمن دانشجو ها رفتن اوین مهمونی بگو که آماری نداری از بند و زندونی

جمع کن بساطتو معنی عشقت چیه بدون که خفقان تو جامعه بد دردیه

ما هشتو نه مون پیچ به هم باز شدنی نیس تو مث اینکه اصلن تو باغ نیستی کریس

آره تو زاییده ی همون استعمار پیری که آدما رو می خواین تو بند و اسیری

مگه شما نبودین دشمن خونی گاندی آقای کریس دبرگ تاریختو که خوندی

سانسور خوبه واسه تو که فرقی نداره تو کاری می کنی که فقط واست پول بیاره

من که لطفی نیستم یهو بشم منقلب یه روز توده ای یه روز ریشوی متقلب

اینجا باید دستمال بکشیو اذان بگی اینجا یا تو ارشادی یا توی زیر زمین

اینجا اگه خودتو نفروشی باختی نامجو اگه باشی یه کاری واسشون ساختی

یه تریپ باید بیای از مولا علی یا هو کریس دبرگ همون ممدلی

نه عمو به هیکل تو نمیاد این حرفا تو لاوی نازی یهچیز تو این مایه ها

نه تو معترضی نه آریان صدای نسل ماست آریان که در گیر قرو کمرو این حرفاس

ببین از رپ و راک کیا مجوز دارن جز اونا که هر چی ارشاد گفت می خونن

برو بپرس حقیقت لخت تو خیابون میدونی چن نفر واسه موسیقی ویلوون

بپرس چن نفر واسه هنر آواره شدن چقد از جوونا تو سری خوردن و بریدن

کریس به خودت بیا آخرعمری برات بده یه روز میاد که از این کارت میشی شرمنده

از صفای این مردم سواستفاده نکن کریس برگرد برو تو همون انگلیست بخون

عمو کریس نخون نخون تاوون داره مهم اینه که فقط واست پول توش داره

|
 
 گفتگوی اشتراک با شاهین نجفی

قبل از هر چیز تشکر میکنم از شما که این گفتگو رو قبول کردی.

سوالات ام را بدین شکل آغاز میکنم :

_ لطفا این پروسه رو توضیح بدید که چگونه است که امروز شاهین نجفی رو با این مشخصه ها می شناسیم و آهنگ هایش را می شنویم؟ اینکه فرضا یک فرد معترض در درون جامعه را می بینیم که برای اعتراض اش زبان موسیقی خاصی رو انتخاب کرده است و یا چیزی همانند این و یا غیر از این ؟ در واقع بگو که چطور به عرصه ی موسیقی معترض در ایران راه پیدا کردی؟
من خود را از نسلی میدانم که با شعر دهه ی هفتاد بالید و تلاش کرد هنر و مخصوصا ادبیات را با زبان شفاهی امروزی در هم بیامیزد . شعر و ترانه از مشروطه به بعد سرشاراز المان هایی ست که از مشخصه های هنر معترض است.اما این فاکتور ها را من در موسیقی بسیار کمرنگ تر میدیدم. در بهترین حالت ، عموم کارهایی که معترض جلوه می کردند توامان با نا امیدی و انفعال و نزدیک به سنت مرثیه سرایی بودند. از این رو تلاش کردم که با استفاده از زبان حال مردم و پیوند آن با ادبیات غنی فارسی و موسیقی مدرن از راک و رپ و بلوز مشخصا به کاری معترض و عاصی بپردازم.
_ اعتراضی که در اشعار شما هست بسیار متفاوت است با اعتراضات اشعار گروه های دیگر. شاید بتوان به یک معنا اعتراض آنها را روبنایی تر و اعتراض شما را زیر بنایی تر خواند ، اما خواستم نظر شما را درباره ی این موضوع بدانم که در رابطه با اشعار و آهنگ گروه های دیگر چگونه فکر میکنید؟
البته بررسی کار های دیگران به این صورت درست نیست .ما در بسیاری از مبانی با یکدیگر مشترک هستیم فقط تمرکز مان روی موضوعات و زبان و شکل کار متفاوت است . مباحثی وجود دارند که به عقیده ی من زیر بنایی هستند یعنی فلسفه ، هنر ، مذهب ، سیاست ، اقتصاد و شاخه های تحلیلی همچون روان شناسی ، جامعه شناسی و....هنر مدرن و معترض باید به حداقل شناخت از این مباحث مسلح باشد در غیر این صورت جز کلی گویی و شعار چیزی نصیب اش نمی شود.

_ موسیقی رپ با تاکید بر کلمات است که معنا می یابد ، آیا علت انتخاب این سبک از موسیقی از سوی شما این بوده تا بتوانید اعتراض تان را مستقیم تر به گوش جامعه برسانید؟
رپ موسیقی گفتار است .بله اینجا ما با کلام در شکل روایی اش روبرو می شویم و این کمک می کند برای تصویر کردن مفاهیم در ذهن مخاطب.

_ از نظر شما آیا موسیقی وسیله و ابزار مناسبی برای انتقال افکار و عقاید است ؟

ترجیح می دهم موسیقی را ابزار ندانم .اما یقینا موسیقی با حجم معنایی وسیعی که دارد نمی تواند جدا از بستری فکری باشد .هنر قائم به خویش است و این مولف است که واسطه ای می شود میان عضوی با انباشت تاریخی نا مشخص از زبان و فرهنگ و فلسفه با کلیتی متشکل که خود نیز در آن زیست می کند. پس در مجموع هر اثر هنری و مشخصا موسیقی باز یافت واقعیت و دگردیسی آن در پروسه ای ذهنی در برابر جامعه است.

_ شما انتقاداتی را به خوانندگانی که به لس آنجلسی معروف شده اند داشته اید، خواستم بیشتر در این مورد توضیح دهید و آیا تصور می کنید که آنها هیچ گروه اجتماعی را نمایندگی نمیکنند؟

در همین رابطه توضیح دهید که شما مایل هستید که صدای کدام گروه ، دسته و یا طبقه در جامعه باشید؟زمانی بود که از تاثیر موسیقی و ترانه هایی اینچنینی بر عامه ی مردم نگران بودم . اما امروز بی تفاوتم چون هنر مدرن ایران راه خود را میرود و مخاطب خود را دارد و می داند که چه می کند و چه می خواهد. این بحث برای من از موضوعییت خارج شده است .انتظار از موسیقی بالا رفته است و مخاطب با کمی دقت می فهمد که از کدام منبع می تواند سیراب شود.

_ در جاهای دیگر گفته اید که مطالعاتی هم دارید ، خواستم تا توضیح دهید که مطالعات ات در چه زمینه ای هستند و آیا آنها ارتباطی با موسیقی ات دارند؟

 در ادامه به ما بگو که به نظر شما کسی که با این رشته (موسیقی ) سروکار دارد، از نظر شما نیاز به مطالعات در چه زمینه هایی دارد؟من در خواندن نیز همچون زندگی شخصی ام شلخته هستم اما جامعه شناسی ، فلسفه و تاریخ و نیز ادبیات بیشترین بخش از خوانده های من است . من نمی فهم هنرمندی امروزی را که فیلم نمی بیند ، تئاتر را نمی شناسد و موسیقی را با دقت گوش نمی کند .به همین دلیل به عقیده ی من هنرمند (اگر معنای روشنفکری را تعدیل کنیم) باید روشنفکر باشد ، با زایشی که در هنر دارد.

_ تصور می کنید که هنرمندان اساسا در هر جامعه ای و خصوصا در جوامعی که در حال تحول هستند ، در کجای آن جامعه ایستاده اند و چه تاثیری بر روند تحولات جامعه دارند؟

 فرضا آیا می توان گفت که در بهترین حالت می توانند دست به بازنمایی تحولات و اتفاقات بزنند و یا چیزی بیش از این ؟در کلیشه می گوییم که"هنرمند وجدان بیدار جامعه است" یعنی او همچون دیگران می زید اما آن قسمت از واقعیت را که دیگران به صورت شهودی می بینند او با هنر بازسازی می کند و به واقعیت می افزاید .هنرمند تصور می کند و اینگونه است که رویایی چون پرواز کردن در هنر بالیده می شود و با علم به ثمر می نشیند . هنرمند جوامع در حال تحول تصویر گران فردا هستند در ذهن جامعه . آنها ممکن است خطوطی در حد طرح ارائه دهند اما همین خطوط وقتی به بدنه ی جامعه تزریق شود و وقتی انتظارات انسان را متعالی کند آرزوها به عمل نزدیک می شوند.

_ درباره ی حوادثی که اخیرا در ایران اتفاق افتاده است ، آیا این حوادث بروی آهنگ هایتان در آینده تاثیری به جا خواهد گذاشت و در این صورت این تاثیر را چگونه ارزیابی میکنید؟

یقینا. در آلبومی که به زودی منتشر می کنیم نیز این تاثیر وجود دارد. من تصمیم داشتم که بیشتر روی تجربه های زبانی در ترانه و شکل و اسلوب موسیقی کار کنم و در حال حاضر این وقایع از انتزاعی شدن کار ها جلوگیری می کنند.

_ آیا حوادث ایران را در دراز مدت مثبت ارزیابی میکنید؟

بهتر است بگویم که منتظر و نگرانم .حوادث ایران باید تحلیل شود . ما خواست هایی فوری داریم و نیز خواست هایی که زمانی بیشتر را می طلبند . من دوست دارم که ما انکار کننده باشیم و نه کسانی که نفرت می ورزند و شعار "مرگ" سر می دهند که در این صورت داریم خودمان را دور می زنیم .ما نیاز به بازسازی یا بهتر است بگوییم ساختن بستر فرهنگی جدیدی داریم تا به استاندارد های یک جامعه ی در حال رشد نزدیک شویم و در ابتدای امر باید در میان خودمان تمرین کنیم .

_ معروفترین آهنگ های شما در ارتباط با مسئله زنان و تبعیض و نابرابری های گذشته بر زنان در جامعه است . از آنجایی که بنا به خصوصیت این موسیقی ، تنها اعتراض در ترانه ها شنیده می شود ، و بنا به این که در جایی ترانه "حق زن " را مانیفست خواندید ، به صورت اثباتی برایمان بگویید که تصور میکنید چگونه می توان این نابرابری و تبعیض را ازمیان برداشت؟
تغییر قوانین ضد زن و پذیرش حقوق زنان بر مبنای استاندارد جوامع مدرن.
تغییر ساختار فرهنگی جامعه که ابتدا شامل دگرگونی روابط اجتماعی و خصوصی نامکتوب در جامعه می شود و نیز ضمانت اجرایی برای رسیدن زنان به حقوق مدنی است که البته منوط به تغییر قانون اساسی است .
تشکیل نهاد های مدنی غیر دولتی فعال حقوق زنان . من حدس می زنم که مردان ایرانی مشخصا باید منتظر انقلابی جنسی در ایران باشند .
شروع این جریان را در شهر های کوچک و بزرگ می بینیم و زنان ایرانی باید انتظارات خود را بالا تر ببرند . فقط تغییر قوانین ضامن آزادی زنان نیست بلکه شورش فرهنگی دختران و زنان ایرانی ست که می تواند پولک های سیاه تعصب و حماقت سنتی و دینی را از چشمان مردان بیرون آورد.

_ آهنگ "آواز خوان در خون" را به نظر می رسد برای فریدون فرخزاد خوانده اید. درباره ی این ترانه کمی توضیح بدهید.

من فریدون را برای وحشی بودن اش می ستاییم . به او به عنوان یک همجنس گرا که حداقل در بدترین زمان ممکن به آنچه که بود عمل می کرد احترام می گذارم . او در سبک زندگی یک شاعر تمام عیار بود. این ترنه ادای احترامی بود به او .

_ برایمان بگویید که در حال حاضر مشغول تهیه ی چه کاری هستید ؟

تا مدتی دیگر آلبوم جدید من با حمایت "انتشارات پامس" در آلمان به صورت رسمی منتشر می شود .جدای از این آلبوم کار هایی با مایه های راک و بلوز را به مرور منتشر می کنم. و همچون گذشته نیز کار هایم در سبک رپ نیز به صورت سینگل منتشر می شوند. اما آلبوم فقط برای فروش عرضه می شود.

با تشکر از شاهین نجفی که این گفتگو را پذیرفت.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 18:54  توسط ابلیس  | 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:29  توسط ابلیس  | 

گفت وگو با شاهین نجفی، رپر ایرانی مقیم آلمان
لذت ایستادن روی دو پا…

ما نسل غمگینی هستیم. نسل بی‌شادی، نسل کم‌فریاد. وسط خم‌های پاره کودکی‌مان صدای خمپاره داشت و پر بود از عموها و باباهای رفته و نیامده و باز هم غم می‌ماند و آن تفنگ آب‌پاشی که فکر می‌کردیم می‌تواند هواپیما شکار کند. گذشت و نگذشتیم… بزرگ‌تر شدیم و حتی ممنوعه هم نبودیم، انگار اصلا نبودیم. آن‌قدر دیده نشدیم که خودمان پریدیم وسط فیلم‌برداری و  صحنه به هم ریخت. تازه یادشان آمدم که اینجا کشور جوانی‌ست…

سال 76 شد و قرار بر این بود که موسیقی هم شور زندگی آن روزها را داشته باشد. اما بیست سال از نوار پاره شده بود. دنبال وصله زدنش به آن قدیم‌ها بودند و ما نبودیم. ما صداهای خودمان را می‌خواستیم، هم‌صداهای خودمان را. حالا 12 سال گذشته است، می‌توانیم سرمان را بالا بگیریم و هم‌صدا شویم. داریم امتحان می‌کنیم. حالا به‌خوبی یاد گرفته‌ایم که چطوری آرام آرام زیرآبی برویم. کاری که زمان مدرسه بلد نبودیم و از ترسمان باید توی اتاق خالی ناظم مدرسه هم یک لنگه پا می‌ماندیم.

چند سالی شد که انگار دیگر نسل‌مان هم‌صداهایی خودی دارد. یکی‌اش همین شاهین نجفی‌ست. یک صدا از همان نسل غمگین کم‌فریادی که قرار نبود خودش باشد، اما می‌خواست که باشد! او که دانشجوی جامعه‌شناسی بود و باز همان‌هایی که بعد این‌همه سال هم‌چنان هم دوست دارند تعیین تکلیف کنند گفتند خوب نیست، نخوان، برایت ضرر دارد… درسش را ول کردن و به قول خودش: «جامعه شناسی را در جامعه فرا گرفته، نه در دانشگاه». حالا هم که چند سالی می‌شود مثل خیلی‌های دیگر مهاجر است و کنار «اگر» و «دانوب» و «راین» با ما و برای ما «ما مرد نیستیم» می‌خواند. جالب است، انگار از بندرانزلی به جایی رفته که رود کم نداشته باشد، شاید دلتنگی‌هایش کمتر شوند…

«ماکه از مَردی مُردیم و چیزی ندیدیم، از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم، که اگر اونم بود امروز حتما کراکی بود، رستم امروز از جنس بد شاکی بود، رستم اگر بود واسه‌ش جرم میساختن، تو گردنش آفتابه لگن می‌نداختن»… در ادامه می‌توانید گفت‌‌وگوی ما با شاهین نجفی را بخوانید.

در داخل ايران موسيقي اجتماعي كه بتواند حرفش را بزند داريم؟

هر سبک و نوعی از موسیقی  ریشه در خواست‌ها، آرزوها، تفکرات و زبان  فردیِ متصل به  همان اجتماع را دارد. از این منظر موسیقی و به طور عام هنر بنیانش اجتماع است. اما اگر منظور از موسیقی اجتماعی آن‌چیزی‌ست که من از آن به عنوان موسیقی معترض یاد می‌کنم، یقینا وجود دارد. اما شلخته و بی‌برنامه است. موسیقی و ترانه معترض هنجارگریز و ساختارشکن است اما به در و دیوار نمی‌کوبد. از این جهت  موسیقی معترض در ایران ضعیف است اما وجود دارد. من فکر می‌کنم  که بیش از اینکه  نفس حرف زدن اهمیت داشته باشد، چگونه گفتن مهم است. اما با این حال باید اذعان کرد که موسیقی و ترانه‌ي پیشرو و عاصیِ امروز، ده‌ها قدم از موسیقی  و ترانه‌ی معترض و مصطلح دهه‌های پیشین (مثلا دهه‌ی چهل) جلوتر است. او دیگر مرثیه نمی‌گوید، خود را با تعبیر و استعاره  و تمثیل و تلمیح خفه نمی‌کند  و  تکنیک در زبان‌اش اتفاق می‌افتد. زمینی شده است و رویا نمی‌بافد و روی دو پایش ایستاده است. اما هنوز متشکل نیست. جریان نمی‌سازد .در حد شخص می‌ماند و به سبک نمی‌رسد.

صداهاي خارج از ايران تا چه اندازه صداي مردم داخل است؟

صداهای خارج از ایران گاهی تکرار شعارهای سطحی و کلی‌گویی‌های دهه‌ی چهلی‌اند و عموما  چیزی در حد آدامس تا بجوی. مغزّی  نیستند. چیز زیادی آفریده نمی‌شود، تنها تولید می‌شود. شریف‌ترین آثاری که می‌شنوم از حد هم‌دردی و مرثیه بالاتر نیستند.

كيفيت موسيقي كارهاي رپ داخل ايران را چقدر مي‌بينيد؟

گاهی آثار قابل توجهی می‌شنوم. رپ فارسی این توانایی را دارد که زبان رادر بطن اجتماع متحول کند. کاری که اندیشمندان و قلم به‌دستان‌مان کمتر در آن توفیق داشته‌اند. قدرت رپ در کلام است و رپ فارسی این قدرت را دارد. اما در بحث کیفیت فنی، به هر حال طبیعی‌ست که هنوزبا معیارهای استاندارد ضبط و مستر در غرب فاصله داریم. این سبک کلا در ایران غریب است و تا همین جا هم به نظر من خوب ادامه داده است.

چه تعريفي مي‌توان براي موسيقي اجتماعي-اعتراضي داشت و فرقي با ذات موسيقي بي‌كلام يا ترانه‌هاي عاشقانه و .. دارد؟

تعریف که نه، اما تاویل من از موسیقی اجتماعی همان موسیقی معترض است. ما گاهی برای فرار از اتهام سیاسی خواندن به عنوان موسیقی اجتماعی پناه می‌بریم. اما این  با آن‌چه که من از اعتراض، عصیان و طغیان می‌شناسم متفاوت است. من می گویم «ورتر جوان» گوته هم معترض است. عاشقانه است، اما زیربنای فرهنگی طبقه‌ای خاص، در عصری  مشخص را ویران می‌کند. از همین روی، زیستن و مرگ در  آن طبیعی‌ست اما عادی نیست. عادت نمی‌شود. مسخ را می‌فهمد. پس می‌شورد و سوسک وارگی را نمی‌پذیرد، حتی به قیمت خودویرانگری. اما موسیقی به اصطلاح اجتماعی می‌تواند در حدودی مشخص از تکرار آنچه که اجتماع به آن عادت کرده است باقی بماند و درجا بزند، حتی اگر طبیعی نباشد. موسیقی سنتی ایران  هم اجتماعی‌ست. مردم گوش می‌کنند و لذت می‌برند اما پتاسیلی برای تغییر دادن ندارد. تکرار می‌کند و تکرار می‌شود .حتی اگر عاشقانه باشد و حتی اگر رنگ و بویی از سیاست داشته باشد.

شما خودتان ترانه هم مي‌نويسيد. معلوم هست كه رويكردتان به ادبيات هم جدي‌ست. سابقه‌ي شعري ما چه حسن ها و چه محدوديت هايي براي موسيقي‌مان به همراه دارد؟

هر نوعی از تجربه از جهت من سود است. مهم  این است که ما  امروز با این سابقه و تجربه چه می‌کنیم. آیا در راه شعر، موسیقی فدا شده است؟ آیا شعرگذشتگان قدرت همراهی با موسیقی  مدرن را دارد؟ من شعر دهه‌ی هفتاد و پس از آن و «غزل (پست)!مدرن» را می‌پسندم چون در زبان چاووش‌گر است. آبشخورش همان سابقه‌ی تاریخی در شعر است، اما برای امروز. اگرترانه‌سرای امروز ما نیز با شعر از زاویه‌ی زبان و فنوتیک موسیقییایی  روبرو شود، مطمئن‌ام که کارهای  جالبی می‌توان انجام داد.

فكر مي‌كنيد طرفداران شما بيشترند يا ساسي مانكن. بحث فرد نيست. منظورم اين است كه نگاه سطحي و مصرفي نوجوانان به موسيقي را آسيب‌شناسي كنيم كه مختص ايران هم نيست. فقط فرق ما این است که در همان نوع مصرفی‌اش هم ظواهر قضیه‌ را گرفته‌ایم.

لذت و خوشی آنی قسمتی از وجود انسان  طبیعی است. این حس البته عمومی و همه‌گیر است. دقیقا مانند صرف کردن یک ساعت زمان، برای پختن غذایی که 10 دقیقه‌ای خورده می‌شود. البته من ترجیح می‌دهم که  یک مجسمه‌ساز دست چندم باشم تا یک آشپز حرفه‌ای. اما آنچه  که در ایران  به خورد مردم می دهند «فست فووت» است و اگر توهین به شغلی خاص تعبیر نشود، چیزی شبیه دوران نوجوانی خودم، وقتی که «لبو» و «باقلا» می‌فروختم. ممکن است مشتری‌اش  در دوره‌ای زیاد باشد، اما من به عنوان یک فروشنده‌ی سابق، تضمینی برای سلامت و بهداشت‌اش ندارم. غرب، همین دوره‌گردها را جمع می‌کند و به آنها آموزش می‌دهد و با آنها تجارت هم می‌کند و جالب هم است. من هم اگر بخواهم برقصم  با «سیستم آوف داون» که نمی‌شود، «بریتنی اسپرز» گوش می‌کنم. این بحث به هیچ عنوان اخلاقی نیست، بلکه فنی است.

شما مباحثي در ترانه‌هايتان داريد كه رك وبي ‌پرده است اما فحش و بي‌ادبي هم نيست. باز هم مي‌بينيم همين‌ها در فرهنگ ايران گاهي به حاشيه رانده مي‌شود و خانواده ها ترجيح مي‌دهند فرزندانشان ترانه‌اي در مورد يك ميهماني بشنوند تا يك ترانه‌ي رك اعتراضي. چه بايد كرد؟

ما نیاز به زمان بیشتری داریم تا زبان پروسه‌ی خود را طی کند. مرز میان فحاشی و رک‌گویی باریک است. شما از خانواده‌ها نام می‌برید، من می‌گویم که نصف بیشتر روشنفکران ما هم هنوز با این مسئله مشکل دارند. رسانه‌های داخل داستان دیگری دارند. اما سانسور زبانی رسانه‌های خارج از ایران چه؟ تابوهای فرهنگی ما در جان‌مان ریشه دوانده و ما گمان می‌کنیم این تومورها  عضوی از اعضای بدنمان است. به همین دلیل من فکر می‌کنم برای  بهبود  این بیماری باید به آرامی و پله پله پیش رفت. کافی‌ست کمی مسئله را قلقلک بدهی  تا  خود مخاطب با حدس زدن  بقیه‌ی داستان  از خنده ریسه برود و در عین حال بگرید.

شما، محسن نامجو، آرش سبحاني و كيوسك، 127 و … صداي نسل امروزيد. اين باروري موسيقي متفاوت در چند سال اخير را حاصل چه چيز مي‌دانيد؟

در ابتدا باید بگویم که من فقط امید دارم که هم‌صدای نسل خود باشم. اما واقعا نمی‌توانم در چند جمله این مطلب را توضیح بدهم. ما نسلی غریب و بی‌پشتوانه و استاد ندیده‌ایم. شما می‌دانید داستان ما، داستان غم‌انگیز نسلی‌ست محروم از خواست‌های ابتدایی انسانی. تنها وقتی با یک جوان اروپایی هم سن خودم حرف می‌زنم می‌فهمم که چقدر پیرم. چقدر کم بلدم که رها باشم. چقدر کم لذت برده‌ام و چقدر مغزم از آشغال و چیزهای به‌درد نخور پر است. دوستان همکار من به خوبی این دردها را می‌شناسند و تاریخ خویش و هم‌نسلان خویش را با شعر و موسیقی به صورت جهان تف می‌کنند. همان‌طور که پیشتر عرض کردم، نسل ما آرمان‌هایش را در آسمان نمی‌جوید. او خواست‌های خود را می‌شناسد و می‌داند که چیز عجیب و غریب و ناممکنی نیست.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:21  توسط ابلیس  | 

نوامبر 2, 2009

ترانه ی “هم قفس” کاری از گروه رپنات (با همکاری شاهین نجفی)

 

بارها این سوال را از من پرسیده اند که چرا با رپر های داخل کشور کار مشترک انجام نمی دهم.شاید تا به امروز بنا به آنچه که دورادور شنیده ام  طور دیگری برداشت می شد.اما کسانی که مرا از نزدیک می شناسند می دانند که من شخصیتا غارنشین هستم و نه از هیاهو و جنجال و باند بازی و گروه و دسته ساختن  لذت می برم و نه البته  با هر کسی  پایه ی کار و رفاقت ام و یقینا هیچ چیز مهم تر از این دو مطلب نیز نیست . رفاقت و کار.ماه 5 میلادی  امسال بود که با دوستانی از ایران آشنا شدم و این  فقط آشنایی و رفاقت بود.بعد صحبت از یک کار مشترک شد وترانه و آهنگ را شنیدم .آهنگ را که گوش می کردم ترانه ی من هم نوشته شد. درخلاء بود و مرا مستقیم با خود برد در کوچه های خاکی شهرم و نوجوانی و قد کشیدن و جوانی و عصیان و آن هیاهو ها.دقیقا پس از انتخابات بود که کار را تمام کردم.به آنها گفتم شما درونی می نویسید و من دوست اش دارم و آنها می گفتند روانشناسی است و بیراه هم نبود.جایی گفته اند:

دوباره سوز درونم این صدای کهنه      صدای عقربه های ساعت که داره حکمه

پتکی که میکوبه رو مخم نداره حسی      منو بالا می یاره  و میخواد نذاره زنده

من… این اتاق این سکوت تشنه      به فریاد من و ناله های جنون بین

بودن و نبودن خیلی وقته انس گرفتیم       این صحنه ها تکراری برام جز یه حسی

حس لب گرفتن یه تیغ از روی رگم      یا هر شکافی که وا میکنم روی تنم

با هر چیز تیزی که کنارمه دستم میاد      خون میپاشه میباره مثل اشکم میاد

کسی را دیس نمی کنند و شاخ و شانه  نمی کشند و اما حرف شان را می زنند. عقده ی جنس مونث ندارند و مواد مخدر ترویج نمی کنند ،اما شعار هم نمی دهند.”یه کلام یه تیکه کاغذ”،صلح جهان”،”هم نفس” و”سرقت” نمونه های خوبی از مجموعه کار هایی ست که این گروه تا به امروز منتشر کرده است و با سبک وسیاقی که در پیش گرفته ،راه خود را ازدیگران جدا کرده اند.به همین دلیل  نیز اصراری در کمیت و تعداد  ندارند و بیشتر متمرکز بر کیفییت وخرج استعداد اند.گروه”رپنات” را باید در فرصتی مناسب تحلیل کرد و حال که عموم قلم بدستان درگیر سیاست و بازی های خاله زنکی روزمره هستند، خوب است که  دوستداران موسیقی و مخصوصا رپ کمی تخصصی تر به ماجرا نگاه کنند و فقط شنونده ی صرف نباشند.هدف  نهایی من این است : هر مخاطب یعنی یک منتقد.و لازمه اش این است که بخوانیم،بدانیم و تحلیل کنیم.

rapkont feat shahin najafi

برای دانلود به این سایت مراجعه کنید..............

 

سایت رپ کن

rapsun

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:17  توسط ابلیس  | 

نوامبر 8, 2009

موسیقی اعتراض 2


آنچه  که ما از موسیقی اعتراض تصور می کنیم، یک سوءتفاهم توافق شده  است.این سوءتفاهم ریشه در فضای مسموم سیاسی ایران دارد و از این روی، اعتراض تنها در حوزه ی سیاست معنی شده است .اما دقیقا به همین دلیل، در حالی که اعتراض را  تاویل میکنیم، باید برای کیفر این محدودیت معنایی،  تساهل داشته باشیم.شرایط  سیاسی- اجتماعی ایران به ندرت فرصتی برای تبلور فلسفه و هنر و تعمیق مفاهیم عالی انسانیِ جدای از خواست های روزمره ی سیاسی و اجتماعی ،فراهم آورده است . پس طبیعی ست وقتی مردم سرزمینی، در خواست اولیه  ی یک جامعه که همان برخورداری از سیستم حکومتی و دولتی با حداقل شرایط  دموکراتیک است، محروم می شوند، دیگر توانی برای دیگرگونه اندیشیدن نخواهند داشت. متعاقبا هنرمند معترض در  چنین جامعه ای نیز ناچار به تطبیق خود با جامعه است و هنر را  تنها در معنای “هنر در خدمتِ…” یا “هنر متعهد” و تعابیری اینچنینی می فهمد.پدران ما می دانند که در روزگاری نه چندان دور ، پیش  و پس از انقلاب،مدرن ترین چپ های ایرانی نیز هنوز هنر را با خط کش “شولوخف”  اندازه می گرفتند وچه بسیار از هنرمندانی که توسط جو غالب آن روزگار متهم به فرم گرایی و هنر ایندیویدوال و بی تعهد شدند .با اینحال آنچه که از هنر ایرانی جاودانه شد، عموما دردی مشترک بود که از زمان حال، تا نا کجا زمانی تاریخی کشیده می شد .اما امروز شرایط  متفاوت است.اگرازدوره ی قاجاریه و پس از جنبش مشروطه تصنیف هایی  عموما رقت آور با مایه های وطن پرستی و ضجه های ملی گرایی ،معترض نامیده میشد،امروز مخاطب ایرانی باید با جهانی که لحظه به لحظه از جهت فن آوری وسیع تر و در نتیجه سریع تر و روشن تر می گردد ،روبرو گردد.چگونه می توان خشم و خشونت جهان امروز رابا کلی گویی ها و شعار های نفس مرده ی یک قرن پیش به تصویر کشید.این  سوءاستفاده از احساسات رقیق جامعه است که هنرمند، اساسی ترین مسائل جامعه را با خاطره ی ذهن های راکد از آثاری “تاریخ مصرف گذشته” بیان کند. درموسیقی و ترانه ی گذشتگان ما چقدربه تبعیض نژادی ،تبعیض جنسی و زن ستیزی،فقر،فحشا  و دیگر مسائلی که همیشه به روز بوده اند و هستند اشاره شده است.باز هم  دم کسانی چون فریدون فروغی  گرم و سرش خوش که جسته گریخته و گاه بی پروا در آثارش اشاراتی به این مباحث داشته است.بدون شک حجم وسیعی از آنچه که به عنوان موسیقی و ترانه به خورد مخاطب ایرانی داده شده است ،توهین به شعور و فهم او بوده است.اگر از همین جوانان راک و رپ  به اندازه ی کافی  پشتیبانی می شد ،به جرات می توان گفت که  موسیقی اعتراضی، می توانست اهرمی قوی برای روشنگری در جامعه باشد.این ابلهانه است که تمام گناهان را بر گردن حکومت بیاندازیم.نصف بیشتر آنچه که ما از موسیقی پاپ  در ایران می شنویم، با عنوان “زیرزمینی ” منتشر شده اند وبعدها بسیاری از آنها جذب سیستم سانسورگر حکومت شدند و آنهایی که به آن سیستم سرنسپردند یا  از هم پاشیده شدند و یا راه مهاجرت را در پیش گرفتند.آنها با امید به اینکه در خارج از ایران با مخاطبی فرهیخته ، هنردوست و معترض روبرو می شوند ،غربت را به وطنی که در آن راه بدست آوردن شهرت و پول، با دست کشیدن از دیگرگونه خواندن آسان تر بود ،ترجیح دادند. اما در کمال ناباوری با فضایی روبرو می شوند که توصیف اش شرم آور است.امروز ما باید سه عامل تعیین کننده درموسیقی معترض را بشناسیم تا راه پیشرفت موسیقی نوین هموارتر شود.

1.هنرمندانی که با ترانه و موسیقی، جامعه را در کلیت اش به چالش می کشند:موسیقی معترض هیج سنخیتی با ناله و مرثیه خوانی ندارد. خواننده ،ترانه سرا و موسیقیدان این  طیف ، چشمان باز جامعه هستند،اما انسان را برای آنچه از دست داده است و آنچه که در پی به دست آوردن اش است ، تخدیر نمی کنند . آنها با کسی رودربایستی ندارند و تمامیت آنچه که به هستی انسان امروزی مربوط می شود،صحنه ی تاخت و تاز آنها باید باشد.به این ترتیب  دشمنان و دوستان، برای متهم  و خلاصه کردن آنها به سیاست و سیاسی خواندن، خلع سلاح می شوند.از این روی هنرمند معترض ،مخالف و موافق نمی شناسد و هر آنچه را که در تضاد با انسان و بشر  می بیند به چالش می کشد.او می رقصاند و می گریاند و به جوش می آورد و آرام می کند. موسیقی معترض، بدون حرکت و اتودینامیسم درونی به سختی می تواند مخاطب خود را حفظ کرده و نیز به گسترش آن کمک کند.با نگاهی به انواع سبک های اروپایی و آمریکایی متوجه می شویم که همه ی این سبک ها دارای شکل های مشخص رقص و به نوعی مشارکت میان مخاطب و  هنرمند هستند.فرقی نمی کند این رقص ایرانی باشد یا نه. مهم این است که به یاری اصل اعتراض در موسیقی و ترانه بشتابد.یقینا این چنین رقصی هیچ شباهتی به رقص های منحط قجری  نخواهد داشت، اما اگر شرایط ایجاب کند مطمئنا می توان از رقص های اصیل ایرانی نیز در این زمینه استفاده کرد.در زمینه ی چگونگی استفاده از رقص شرقی ،من تنها یک نفر را صالح و متخصص می دانم و آن “شاهرخ مشکین قلم” است.به هر ترتیب باید از تمام امکانات برای برای ایجاد  حرکت و عصیان در کار استفاده کرد.

2.مخاطبانی که از تکرار مکررات و مرثیه خوانی ویا رقص های منفعل و بی بنیه ی قجری خسته شده اند: برخورد  مخاطب ایرانی با اثرموسیقیایی عموما اشتراکی نبوده است.  یعنی اودر برابر  اثر، نه در مقام فاعلی ادامه دهنده، که در مقام مفعولی دفع یا جذب کننده  باقی مانده است.وقتی مخاطب در حد مخاطب بماند ،عملا اثر را می کشد و آنچه در  او باقی مانده، لاشه ای بی جان و محموله ی ذهنی  رقت آوری از اثر است که از اندازه ی یک خاطره ی به اصطلاح”به یاد ماندنی” تجاوز نمی کند. تنها ادامه ی زنده ی کار در ذهنی  نقاد است که  می تواند آن را  با چالش هایی چند وجهی، پخته و در ناخوداگاه جمعی، هضم وبه عنوان شیره ای جان دهنده برای ادامه ی حرکت هنری در ذهنی مولد، تکثیر کند.در غیر این صورت آثار موسیقیایی جز تکرار خویش و گذشته و در بهترین حالت، دست و پا زدنی هنری در حد شکل نخواهند بود .تاکید بر  امر مشارکت نقادانه ی مخاطب، البته از  پیشرو بودن مولف نخواهد کاست . اصحکاک این دو قطب است که موجب بر هم خوردن رسم تولید و مصرف کنندگی صرف می شود . این مصرف زدگی و انفعال  در مخاطب، تنها به آن قسمت از موسیقی ایرانی که از دیدگاه فرهیختگان بی ارزش است ختم نمی شود.کافی ست نگاهی کوتاه به بسیاری از ترانه ها و آهنگ های گذشتگان بیاندازیم و ببینیم که چطور در ابهام و ایهام و استعاره غرق شده اند.چرا یک اثر با ریتم ¾ و با فضای هارمونیک مرثیه وارش اثری معترض نام می گیرد؟چرا ترانه هایی ناامید و منفعل باید  به عنوان آثاری معترض یاد شوند؟ مخاطب تیزهوش یقینا تفاوت میان اعتراض و مرثیه را می فهمد.ما می توانیم موسیقی سوگ نیز داشته باشیم اما این دسته از کارها هیچ ربطی به موسیقی اعتراضی ندارد.

3.وجود تهیه کنندگان و سرمایه گذارانی  که بتوانند با حداقل شناختی که از تجربه ی موسیقی معترض در غرب دارند وبا اعتماد به شعور مردم ، به تکثیر و ترویج موسیقی نوین ایران امروز بپردازند:اگر حساب آن عده از دست اندرکاران نابلد موسیقی پاپ خارج از کشور را از ابتدا جدا نگاه داریم،جامعه  فرهنگی مقیم خارج از کشور یقینا توانایی سرو سامان دادن به وضعیت موسیقی مهاجر اجباری و معترض را داراست.حال که در ایران هر امکانی برای رشد و گسترش موسیقی جدی و نوین سلب شده است، خوب است که دلسوختگان فرهنگی  ایران  اهمیت هنر معترض را درک کرده و به نشر و گسترش بیش از پیش آن یاری برسانند.

برای اینکه مشخص تر غنای مفهوم اعتراض در ترانه های غربی را  نشان دهیم بهتر است نگاهی به ترانه ی “خدا” از جان لنون بیاندازیم.این ترانه تقریبا هم سن  ترانه ی مشهور” جمعه” در موسیقی ایرانی  می باشد .

خدا یه مفهومیه/ که با اون می تونیم/ اندازه ی رنج هامون و بسنجیم/ دوباره می گم/ خدا فقط یه تصوره/ که توش اندازه ی رنج هامون و بسنجیم/ من به جادو باور ندارم/ یی چینگ رو باور ندارم/
من انجیل رو باور ندارم/ پیش گویی های تاروت رو باور ندارم/ من به هیتلر باور ندارم /من به مسیح باور ندارم/
من کندی رو باور نمی کنم/ من بودا رو باور نمی کنم/ من به مانترا باور ندارم/ من گیتا  رو باور ندارم/ من یوگا  رو باور ندارم/ من پادشاهان رو باور ندارم/ من الویس رو باور ندارم/ من  زیمرمن رو باور ندارم/ من بیتلز رو باور ندارم/ من فقط به خودم باور دارم/ خودم و  یوکو / این یه واقعیته/ رویا تموم شده/ دیگه چی می تونم بگم؟/ رویا تموم شده/ دیروز/ تو خیال بودم/ اما حالا دوباره متولد شدم/ من یه  ماهی ضعیفی بودم/ اما حالا من جان هستم/ و این طوری رفقای  خوبم/ شما فقط ادامه بدید/ رویا تموم شده…

موسیقی در این کار تنها فضایی برای  اجرای ترانه توسط خواننده نیست بلکه تمام اجزای آن (ریتم باس و پیانو)در ترکیبی هماهنگ و در عین حال با حرکتی مشخص  کار را پیش میبرند . علیرغم سرعت پایین ریتم با وجود سنکوپ های پیاپی  و پاساژهای متعدد در میزان ها کار دچار یکنواختی  نمی شود.نمی توان در این اثر آواز را بر موسیقی ترجیح داد زیرا صدای خواننده در موسیقی همچون  صدای یک ساز جذب شده است . آکورد های پرقدرت پیانو  با پشتیبانی  و فضاسازی های تک ضربی باس به آهنگ قدرت بخشیده است .عدم پیچیدگی هارمونیک چیزی از  ابهت کار نکاسته است و در عین حال اثر به یک خط ملودیک دم دست ختم نشده است.
جان لنون ( و همسرش یوکو)در این ترانه تمام بت های دور و نزدیک را به سادگی اما مقتدرانه به چالش می کشد .او حتی به گروه خودش(بیتلز) هم رحم نمی کند.ترانه بی پروایی را به جایی می کشاند که اسامی به ظاهر متضاد از جهت بار عقیدتی را در کنار یکدیگر ردیف کرده و عامدانه به همگی با یک شیوه می تازد.او القاب و شخصیت ها و باور ها را به سخره می گیرد و تنها یک واقعیت را می پذیرد:خویشتن خویش و عشقی که می شناسد. او فتوا صادر نمی کند او انکار می کند.تفکر  این ترانه تفکر یک روشنفکر تخدیر شده ی  پنهان در پشت مفاهیم انتزاعی و بی رمق نیست .ابزوردیسم  آن هیچ شباهتی به نهیلیسم عرفانی  ندارد . او قرار است که از زندگی لذت ببرد و دقیقا چون تکلیف خود را با مفاهیم روشن کرده و رها شده است دیگر خود را یک ماهی ضعیف (گیریم در خلاف جریان) در لجنزار هستی نمی بیند.او خود واقعی و لخت “جان” است.شاید این تصور ایجاد شود که در غرب اینگونه بی ملاحظه سخن گفتن آن قدر ها کار شاقی نبود.اما واقعیت این است که با شهرت زیادی که بیتلز ها داشتند و با توجه به شرایط خاص آن زمان که مقارن با جنبش های سراسری چپ های انقلابی در سرتاسر جهان  و جنگ ویتنام بود  به گفته ی خود جان لنون فشاری غیر قابل تصور بر  آنها  حاکم بود .زمانی که جان در یک مصاحبه بیتلز را معروف تر از مسیح دانست علاوه بر مافیای مسیحی کلیسا حتی افکار عمومی نیز از آنها رنجیده شد و پس از همین ترانه نیز  جان را ضد مذهب خواندند.جان البته جلاد کلمات نبود و میدانست چگونه بدوی ترین مفاهیم را شاعرانه به کار گیرد .نام جان لنون اینگونه به عنوان هنرمندی معترض در صدر  هنرمندان جهان ثبت شده است .کسانی که هیچ گاه از اعتراض به نابرابری ،ستم،فقر ،جنگ و … خسته  و ناامید نشدند و از نسل های پیش از خود، چگونه راه رفتن را آموختند و  دانسته های خویش را به نسل های پس از خود منتقل کردند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:15  توسط ابلیس  | 

اکتبر 31, 2009

موسیقی اعتراض1

موسیقی ایرانی هیچگاه عاصی نبوده است .در ابتدا باید “عصیان ” را تعریف کرده و با یک پیش فرض مشترک حرکت کنیم.انسان در فضایی چند بعدی  زاده می شود که ابعادش، با تمام تفاوت های ماهویی که بر اساس زمان و مکان دارد، ولی از یک جهت نزد انسان مشترک اند و آن  وجود نیرویی برای معنی دادن  به این “بودن” است. انسان بر اساس ابعاد زمانی و مکانی که در آن رشد می یابد سعی می کند تا خود را در ابتدا بر اساس شناختی نسبی و تدریجی از “خویشتن” و سپس  جهان اطراف اش تعریف  کند .این شناسایی و تعریف پس از آن به جنگی تمام عیار میان انسان و “بودن” تبدیل می شود و از همین نقطه، او انتخاب میکند. در عمومی ترین حالت، از ادامه دادن  به این پرسش دست می کشد و  “زیستن” را همان طور که هست می پذیرد ویا این جنگ فرسایشی را به جریانی مازوخیستی و بی بازگشت در خویش تقلیل می دهد وتفاله یا براده های ناشی از آن را به جهان اطراف اش پرت می کند.او – این انسان نوع دوم- یقینا زیر بار حجیم معاصران نوع اول اش لهیده  می شود، اما دقیقا همین فشار متداوم است که او را تثبیت میکند .من این نوع از  انسان را عاصیانگر می نامم.همین انسان عاصی است که در جهانِ جنینی خویش پرسشگری می کند، ابزار میسازد و ابزار ساخته شده را وسیله ی ساخت ابزاری دیگر میکند و آنقدر در درون مجهز میشود تا رحم را بدرد و میدرد.هنر  طبیعی ترین شکل این عصیان است.اما چرا طبیعی ترین ؟فقط جان های آزاد می دانند که هنر زیبا ترین دروغی ست که انسان در آن غنوده است و هر ضمیر روشنی اقرار می کند که اغلب  سیاست، مذهب و و ایده های رهایی بخش انسانی چه در جامعه شناسی و چه در اقتصاداند که حقیقتی فضایی را چماقی کرده اند برای رسیدن به بهشتی موعود در زمین یا در آسمان.اما هنر نه طبقه می شناسد ونه قشر .تنها هنر است که می تواند فسیلی ترین مفاهیم را در خود تحلیل دهد و دریایی از عناصر ناهمگون بسازد .ازاین  روی هنر، نشخوار کردن زندگی ست و کسانی که مفاهیم را قورت می دهند و نیز در حلق دیگران می تپانند با هنر بیگانه اند .حال به اولین جمله باز می گردیم .آیا موسیقی  ایرانی نشخوار کردن هستی را می شناسد ؟

تاریخ موسیقی ما  از افسانه هایی که مستشرقان برای مان نوشته اند تا به امروز و آنچه که میبینیم نشان می دهد که ما  چانه ای قوی برای به چالش کشیدن هستی نداشته ایم و همین  خمودگی و رکود را می توان در اصوات و شکل فیزیکی ساز های ایرانی و آواز و دستگاه های موسیقی ایرانی نیز جست .

تبارشناسی این خمودگی را در حوزه های مختلف باید بازجست .ایرانیان کمتر از صد سال است که با ابتدایی ترین مفاهیم سیاست علمی آشنا شده اند و جالب است که وارد کنندگان همین اطلاعات اولیه در ایران به نوعی منفورترین شخصیت های سیاسی هستند . جز این سراسر تاریخ ما توحشی سیاسی بوده است.این ابلهانه است اگر تصور کنیم که خفقان می تواند استعداد ها را شکوفا کند . البته در هر دوره ای با هر شکلی از حکومت می توان از نباوغی عصیانگر نام برد که شکل سیاسی و اجتماعی زمان خویش را به چالش کشیده باشند . اما با خفقان هیچگاه نمی توان انتظار داشت که  مدنیت فلسفه و هنر در جامعه نهادینه شود.در ایران سیاست در همه حال فلسفه و هنر را به بند کشیده است و این دو تنها  جایی مجال حضور یافته اند که تایید گر و جیره بگیر بوده باشند و از همین روی فلسفه در ایران شکل منحط آن چیزی ست که از فلسفه  یونانیان پس از سقراط آموخته شد، تنها برای تبیین و عقلایی کردن مذهب با خطوطی مشخص از پیشفرض های ثابت دینی .

ما هیچگاه با فلسفه همچون روشی که قرار است جهان را به چالش بگیرد روبرو نبوده ایم و به همین دلیل دشوار می توانیم معنای روشنگری و روشن فکری را نزد ایرانیان تعریف کنیم .روشنگری به تعبیر کانت” خروج از نابالغی ست به تقصیر خویشتن خود” است که این تقصیر ناشی از کمبود فهم نیست، بلکه ریشه در کمبود شهامت  دارد.رفتار اجتماعی  انسانها مجموعه ای از ترس های بالقوه است که با توجه به شرایط خاص اجتماعی که در آن زندگی می کنند و بر اساس ریشه های تاریخی و فرهنگی شان شکل می گیرد و عمل می کند .کار فلسفه آماده کردن انسان در برابر شرایط غیر قابل پیش بینی  است .شرایطی که یک سوی اش متصل به تاریخ در مقام گذشته ای چند وجهی و در حال” شدن” و سوی دیگرش به آینده ای در حال وقوع  است .در این میان هنر گستره ای را می سازد تا انسان در مقام یک” شونده” سنگینی  این انتقال پی در پی و نا گسستنی را تاب بیاورد .پس در هم آمیختگی هنر و فلسفه آنچنان است که هر دو در مقامی مشترک به عنوان   تثبیت کننده و انکار کننده در فراشدی زمانی  اما با روشی متفاوت و شکلی دیگرگونه انسان را متوجه ی من خویش، و آن” من” را، دچار کلیتی جهان گستر، و در نهایت او را در مقام شناسنده و جهان اطراف اش را به عنوان چیزی قابل شناسایی تثبیت میکند و در عین حال او را برای خواست آنچه که ندارد و انکار آنچه که به او به عنوان قسمتی از” بودن”اش تحمیل شده است می شوراند .هنری که  با فلسفه در هم آمیخته نباشد  ناگزیر است که خود در مقام تایید کننده و تثبیت کننده  معنای بودن برآید و همین تعابیر هم، مسخ در آن شکل هنجار گریز اش شده و تنها خمودگی و در نهایت شکایتی نفسمرده و در شکل مشخص اش آفریننده ی مرثیه است.

این تنها مختصری از کلیت ارتباط سیاست  هنر و فلسفه است. حال می توان تصور کرد که حوزه هایی چون جامعه شناسی، روان شناسی، تاریخ ،مذهب و شرایط جغرافیایی  چه تاثیرات شگرفی می توانند در شکل گیری رفتار هنری مولفان یک سرزمین و مخاطبان اش داشته باشند .ایران سرزمینی ست که سراسر تاریخ اش از جنگ ها ی داخلی و خارجی وویرانی و قتل عام ونسل کشی قومی و مذهبی پوشیده شده است  .پس نمی توان براحتی از هنر ایرانی و مشخصا موسیقی  ایرانی بدون در نظر گرفتن  دگردیسی جامعه ایرانی در طول تاریخ سخن گفت.

انسان ها یقینا اولین ساز تاریخ را اختراع نکردند زیرا آن را در بدن خود داشتند و تنها کافی بود که از صاحبان اصلی زمین یعنی حیوانات در بکار بردن آن تقلید کنند .حیوانات به طور طبیعی  از حنجره ی خود در دو مورد یعنی برای جذب و تحریک جنسی جنس مخالف ونیز در هنگام نزاع استفاده می کنند .اما ما حیواناتی را میبینیم که در حالت عادی نیز از خود اصواتی را خارج می کنند  .گویی از آواز خود لذت می برند و اگر یک قناری  در قفس بخواند شاعرانه است  بپنداریم که فریاد رهایی خویش را آواز می کند .انسان ها این دو دلیل برای موسیقی(سکس و حماسه)را از حیوانات آموختند و سپس با اختراع مذهب آن را به انحراف کشاندند.تفاوت جوامع  مدرن و پسا مدرن با جوامع عقب مانده دقیقا از همین جا نشات می گیرد که آنها با درک معنای “لذت” ، موسیقی را با خواست های طبیعی خود شناختند و تلاش کردند که به مفهوم غریزی هنر نزدیک شوند .ولی جوامعی که درگیر سنت های ملی-مذهبی بودند از موسیقی تنها به عنوان ابزاری جهت ارضای خواست های اختراعی غیرطبیعی وجهت دارخویش استفاده کردند و می کنند.

آثار باستان شناسی شده ی ایرانی حاکی از آن است که موسیقی  و نوازندگان و خنیاگران اش حداقل در بخشی از جامعه باستانی ایران حضور داشته اند.اما چگونگی این بودن به دلیل کمبود منابع قابل مطالعه   بیشتر به حدسیات نزدیک است .یقینا از موسیقی در جنگ ها و دربار پادشاهان و مراسم مذهبی روحانیان  استفاده می شده است اما اینکه آیا موسیقی قسمتی از زندگی روزمره ی مردم بوده است اطلاع چندانی  در دست نیست .اشیا باز مانده از دوره ی ساسانیان، زنان و مردان خنیاگر و رقصنده ای را نشان میدهد که عموما در حضور شاه هستند. اسامی تعدادی از این موسیقیدانان به همراه داستان هایی افسانه ای از آنها به جای مانده است که عموما از نوازندگان دربار بوده اند . جالب است که کمتر به حضور این اشخاص در میان مردم  اشاره شده است.  در صورتی که یقینا موسیقی جدای از شکل حکومتی اش در بین مردم رواج داشته است . آنچه که امروز ما به عنوان موسیقی اقوام مختلف ایرانی می شناسیم به نوعی  روایت خواست هنری عامه ی مردم،  جدای ازچهارچوب های حکومت های مسلط بر  ایران در گذشته است.اگرزمانی در ایران  پیش از اسلام احتمال شنیدن آوازی ودیدن  رقصی وجود داشت پس از حمله ی اعراب این امکان  به شدت محدود شد .آثار این محدودیت ها  در کنار اوضاع اسفبار سیاسی و اجتماعی در طول چند قرن چنان در بطن جامعه نفوذ کرد که دیگر بخشی از رفتار فرهنگی ایرانیان شد.ازاین روی ناگزیرا برای شناسایی خواست های هنری و غریضی عوام ،باید ترانه های فولک ایرانی را باز خوانی کرد .با این حال این روستاییان بودند که از رقص و آواز پاسداری کردند.   آنجا که آزادانه و بدون پرده پوشی از خواست های جنسی خود و دغدغه های پیرامون آن سخن می گویند .مردم و هنرمندان  بی نام و نشان شان، نیاز های اجتماعی و خصوصی انسان را بی تکلف بیان می کردند.از این جهت موسیقی اقوام مختلف در سراسر جهان شباهت هایی شگرف با یکدیگر دارند.با این حال موسیقی فولک روستایی و شهری  ایرانی به دلایلی متعدد نتوانست  همچون بلوز و یا فلامنکوو بسیاری از شاخه های جغرافیایی موسیقی خود را تثبیت کند و  به نتیجه ای پربار برسد.وقتی حجم نگارش دائرالتمعارف موسیقی مقامی ایران توسط “حمیدرضا اردلان” به بیست و پنج جلد برسد، براحتی می توان حدس زد که موسیقی اقوام محلی ایران از چه پتانسیل بالایی برای رشد و نمو برخوردار بوده است. ولی به دلیل عدم توجه حکومت ها ،عدم ترویج میان عموم مردم، عدم تحقیق و بررسی دانشگاهی،  دور بودن نوازندگان و موسیقیدانان  از شرایط متغییرمحیط و هماهنگی با شرایط روز جامعه  ،عدم نوآوری هنری و بسنده کردن به تکرار مکررات و بسیاری دیگر  از دلایل فنی  پیرامون  ساز های محلی، در نهایت در  روستا، موضوعی می شود برای مشتاقان باستان شناسی موسیقی و در شهر با چند دیگردیسی سقوطی به موسیقی کلاه مخملی و از این دست می رسد.من در این  نوشته ها  سعی دارم در جهت تاویل مبحث اعتراض و عصیان  به   موسیقی ایرانی و مشخصا موسیقی  آوازی و ترانه هایش    جدای از تقسیم بندی های رایج بپردازم .در این نوشته ها  از هنرمندان و گروه های  ایرانی پیش و پس از انقلاب 57 بدون توجه به تقدم یا تاخر زمانی و تنها بر اساس نیاز موضوعی  صحبت خواهد شد.پر واضح است که در اینگونه مباحث مولف باید   در حد توان خویش از سلایق شخصی، در برابرکنکاش و بررسی بی طرفانه  چشم پوشی کند .ما تا به امروز نشان داده ایم که به شدت با خودمان تعارف داریم .آنچه را که به ما آموخته اند، بی کم و کاست در مغز خود ضبط کرده ایم و اگر گاهی هوای شوریدن به سرمان زده است ،بیشتر به گله های پشت پرده شبیه بوده است.بخش اول این  سری نوشته ها را با چند سوال اساسی به پایان می بریم تا بستری باشد برای ادامه ی بحث.

1.امروز در شرایطی که حکومتی با  مشخصه هایی مخصوص به خود و البته مشترک با نظام های غیر دموکراتیک  بر ایران حکومت می کند،آیا ضرورتی دارد که ما  درباره ی هنر، و اختصاصا موسیقی و ترانه بحث کنیم؟

2.آیا زمان آن رسیده است که ایرانیان، از طبقات و اقشار مختلف  به بازنگری در آنچه که از فرهنگ و هنر به آنها به ارث رسیده است بپردازند؟

3.آیا می توان معتقد بود که هنر توانایی تغییر جهان را دارد؟

4.آیا آن کسانی که داعیه ی روشنفکری دارند،می توانند با هنر ساختار شکن که به ملیت ،مذهب وسیاست می تازد کنار بیایند؟

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:14  توسط ابلیس  | 

سارینا

 تو تو تخت خودت خوابیدی و راحتی      غذات یه وقتی داره و خوابت ساعتی

مدرسه میری و شانست واسه زندگی بالاس      نمیشه ردش کنی دایی سخت نگیر

یه بابا داری که مثل شیر پشت سرته      مامانی که قلبش با قلب تو میتپه

حالا بزرگ تر میشی و میبینی زندگی      چطور آدمو خم میکنه دایی سخت نگیر

دایی قدر اون چیزی رو که داری داشته باش      زندگی مثل رنگ و قلم و تو نقاش

هر جور رنگش کنی همون جور میمونه      نشه جغد شومی تو بومت بخونه

نشه سفیدیه چشمات یه روز خون بشه      نشه صورت قشنگت گلگون بشه

دایی یاد بگیر همه چی رو تجربه کنی      ولی تو بعضی راهها دیگه برگشتی نیس

به هر دستی که دست دادی دست تو بپا      دایی بترس از گرگای آدم نما

تن لخت تو بده به کسی که روح لختشو      هدیه میده بهت و پاش می افته

دایی بپا بکارت روحت خط نخوره      این یکی پرده رو نمیشه دوخت دوباره

اگه نخونی و ندونی پس زود خام میشی      سرتو بالا نگه دار نشه رام شی

نگی روسری روسرتو محدود شدی      حدود و تو تعیین میکنی زندگی یعنی

زندونی که آزادیت دست خودته      مگه کوه و میشه به بند کشید دایی

 سارینا بیا ببین داییتو دوباره      گلی که ساخته امروزفقط یه خاره

سارینا قصم همیشه گریه داره سارینا سارینا سارینا

 نشه اخم کنی به اون دختر بچه ای      که گلی داره تو دستشو میخواد بهت

بفروشه روبرگردونی و با خودت       بگی فرق داری حتما آره فرق داری دایی

اون یه بچه کارگره از پایین شهر      فقر و ترس و سیاهی همراهشن

باباش معتاده دایی ببین صورتشو       جای سرخ سیلی سرد پدرشو

فقط نه سال داره تو مدرسه نیستو       طعم تلخ کارو به دوش کشیده و

گلی که پرپر میشه تو دست مشتری     اون گلی که با تلخی ازش میخری

واسه اون گل نیست یه لقمه نونه       ضامن اینکه کتک نخوره تو خونه

نپرس تقصیر کیه خودت یه روز میفهمی     نپرس قصه اش طولانیه دایی زمین

پر از آدمایی که کار میکنن و یه عده ای       فقط پول دارن یه مشت عقده ای

که از کار کارگرا کاخ ساختنو      چه کسایی تو این راه جون باختنو

این چیزارو به دیگرون بگی بهت میخندن      آخه زشتیم عادت میشه واسه آدم

ولی تو قصه ی خودتو بکش نقاش      بذار هر کی هر چی هست باشه تو خودت باش

 سارینا بیا ببین داییتو دوباره      گلی که ساخته امروزفقط یه خاره

سارینا قصم همیشه گریه داره سارینا سارینا سارینا

 

اینک آن انسان

 با بی نه بی با نه با با      از حسی که نمونده چیزی بر جا

از من که شکستم و غربت سنگین      و شب گریه های بی صدا

از فاصله حاصل حوصله سر رفت      از نعشی که بر باد تو هوا

از آدمی که لش شده روی تختم و     رخوت سخت خیره توی چشمها

من هیچ وقت آدم نبودم و نمیشم      تو هم دنبال یه آدم دیگه باش حوا

مریم قلب تو باکره نبود و      از من نخواه بشم که مثل عیسی

از من بترس از این هیچ مطلق     من گم شدم توی کتابای کافکا

از من چیزی نساز که نیستم      از این سوء تفاهم از این اشتباه

 حالا منمو بار هستی و این عذاب      سر در گم و مبهوت و بی جواب

تو هم دست بکش از این عشق رو به زوال      دیگه هیچ چیزی مهم نیست بگیر بخواب

 به این سایه که به جای من داره مینویسه      بگو خط بزنه اسمم و از قصه

من و سایم و سیگار پشت سیگار     شعر یعنی سرفه ی خشک خودکار

این شب دست نمیکشه دست از سرم      اگه از شب نگم از سگ بدترم

من تیر آخرم از کمون آرش      بذار رها بشم ببین تا کجا میرم من

چشمامو گره میزنم به ماه       دیگه فکر نمیکنم به راه و چاه

من رفتنیم و رفتن رسممه      تو میمونی اما با حسرت نگاه

منو با کوتوله های اطرافت نسنج      از لختی خشک این حرفام نرنج

که هیچوقت منو نمیفهمن بسه      هر چی چشم تو چشم این دسته

دوختم و لب دوختم و سوختم بیصدا     سر در گم و غمگین و بی جواب

تو هم دست بکش از این عشق رو به زوال      دیگه هیچ چیزی مهم نیست بگیر بخواب

 من یه دردم

من یه ایرانی افغانی ترک آمریکاییم      یه روسم عربم چینییم آفریقاییم

من یه یهودی زرتشتی مسیحی بهاییم      هندو مسلمونمو بی مذهبمو بوداییم

یه ایرانی ام که صفا و سادگی رسممه      یه افغانی ام که تاریخم پر از ستمه

من یه کردم که رفیقم کوه و تفنگه      یه فلسطینم که چهل پنجاه سال تو جنگه

یه آفریقایی سیاه مثل عمق جنگل      اونی که رفتار میشه باهاش مثل انگل

یه آلمانی ام که از نازی ها سیلی خورده      یه حزب که واسه جنایتش آبرومو برده

یه آمریکایی که دست تو دست عراقیا      گریه کردیم تو این جنگ و مرگ و غوغا

یه اشک قشنگ از چشم یه تبتی      که میسوزه تو حسرت آزادی مملکتی

یه ایرانی ام که پرچممو گم کردم      وسط این همه اسم و رسم سردر گمم

به هر شکل و لباس و زبون تو هر مملکتی ام      به نام عشق و آزادی و انسان و حیثیتم

به اینکه همه مثل همیم و فقط این یه اصله      به نام انسانیت که زیباترین رسمه

 من یه درد مشترکم فریاد کن منو      دیوارو بشکنو بیرون بزن از این تنو

رها شو رها شو تو وسعت دنیا رها شو      با هر رنگ پوستی و زبونی هم صدا شو

 واسه روزی که تمومه زندونا ویرون شن      و چشم مادرا واسه بچه ها گریون نشن

و روح قشنگ هیچ زنی لگدمال نشه      غیرت پر معنی مردها پایمال نشه

و هیچ سری بالا دار نره واسه عقیدش      زنی از ترس خونواده نسوزه تو آتش

روزی که زندگی هیچ کسی تفتیش نشه      ملاک اعتقاد و ایمان تسبیح و ریش نشه

روزی که آزادی تو خیابون همه برابر      زن و مرد کوچیکو بزرگ خواهر و برادر

روزی که همه جا توی صلح و آزادیه      قدم به قدم باغ و درخت و آبادیه

لحظه ای که شاید انسان دوباره معنی بشه      تموم این شعارهای قشنگ عینی بشه

لحظه ای که میرسه شاید ولی من نیستم      من خیلی زود تر از اونچه فکر کنی میمیرم

ولی تو بمون و به یاد شاهین پرواز کن      پنجره های ذهنتو رو به دنیا باز کن

به جای من بخون و بخند و نفس بکش      تو هر لحظه اگه شد این سرود و آواز کن

بذار کوه پیش مرامت تعظیم کنه      آسمون بارون و با اشک تو تنظیم کنه

بذار واسه یه بار شده آدم آدم شه      مثل استعاره ای از شعرای سادم شه

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:9  توسط ابلیس  | 
 

هامون

 نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیس      تصور کن یه مرد و با چشمای خیس

نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم      نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم

شکسته میرم امشب بانو خدا نگه دارت      اگر چه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت

واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود      ولی تو پنجره باشه تموم دیوارت

ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو       زجه های کبودم میشه موجب آزارت

دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه      سکوت سرد و پر از انبساط افکارت

خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای       باز برای بدرقم با اون لباس گلدارت

و دل خوشم کنی با یه دروغ مصلحتی       که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت

ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود       صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت

میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی      بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت

شکسته میرم و خاطرات سبز تو رو     به یادگار میبرم امشب خدانگهدارت

 بی سر و سامون      رفیق بغض جاده

بی همه چیز شد     به جز این عشق ساده

 هر چی لب تو دنیاس مجیز تورو میگن      تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر

هر چی دست تو حسرت دامن توئه      تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر

تعبیر یه خوابی که تو ذهنی خستس      اون آخرین در نجاتی که همیشه بستس

تو یه تکرار خسته ای که فقط یکباره       وحدت اون دردایی هستی که بیشماره

من تو اسم تو تجزیه شدم بانو      تجربه کن منو تو یه مرگی دوباره

شعری که خون تو حسرتت لخته میشه       آخرین وارث نسل عشق اخته میشه

منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن      تموم واژه ها رو تو ذهنت دغدغه کن

بذار تکثیر نگاه تو بشم بانو      اسم حقیرم و رو زبونت لقلقه کن

واسه کسی که خراب عمری زیر آوارت       آخرین جمله همینه خدا نگه دارت

 بی سر و سامون      رفیق بغض جاده

بی همه چیز شد     به جز این عشق ساده

 

همه چی دروغه

 جهانو به دو قسمت اگه تقسیم کنی‌      یه مرز باریکی وسطش ترسیم کنی‌

حکمن یه عده خوبن و بقیه بدن      چند تا رفیقنتو بقیه همه دشمنن

طرف تو همه صافن و لوتی و با مرام     طرف دیگه حتما پلیدن و هیولان

ولی‌ دروغه وقتی‌ بفهمی یه جنسن      دوطرف این وسط فقط تورو بازی دادن

تو میشی‌ پله بقیه بالا میرن ازت      تو چشات نیگاه میکنن و بهت میخندن

میشه دائم باهات از امید و اعتماد بگن      تو باور میکنی‌ اونا تو رو به گور میسپارن

تو یه دستمال چرکی تو دستشون      همین لجن روحشون و با تو پاک میکنن

نگاه میکنی‌ به دورو برت میبینی‌ همه      گیر کمر و شکم اینه مرام رمه

هورا میکشن برات میشی‌ شاعر ملی‌     ارزش داری براشون آره خیلی‌

مثل تو اومدن و حالا اسمی      نیس دیگه ازشون هی پس چی‌؟

یعنی همه چی‌ دروغه فقط تویی و خودت      یعنی همه دروغه خودت و گول نزن

هر کی‌ دسته راستشو دراز کرده      توی دست چپش خنجر خوب ببین

 یعنی همه چی‌ دروغه حتی تو حتی من      یعنی ببین و بمیر ولی‌ بیخود جوش نزن

 حتی تو که تو بغلمی و از عشقی‌      دم میزنی‌ و اشکت دم مشکی

هست ولی‌ فکرت پیش کسیه که وقتی‌      گیج میشی‌ پولشو میبینی‌ آره مشتی‌

هر کی‌ دنبال یه چیزیه تو کسی‌ دیگه      رابطه یعنی یه معامله که سود بده

تا جایی‌ که مصرف بشی‌ ارزش داری      اینو میگن ارزش انسان آره حاجی

یعنی همه چی‌ دروغه عشقت حرف مفته     میفروشی راحت منو اگه پاش بیفته

دروغه همه چی‌ جز اشکای اون مردی      که تو آینه خودشو میبینه و گردی

نشسته رو موهاش همه چی‌ شو باخته      توی سلولی که دنیا واسش ساخته

یعنی همه چی‌ دروغه جز خون سعید      دامادی‌ که تو حجله عروسشو ندید

یعنی همه چی‌ دروغه جز خرمشهرو      مردای تیکه تیکه و زنای بی‌ شوهرو

دروغه اون که زیر تانک رفت رهبر نبود     رهبر در گوشش لا لا یی مرگ میخوند

همه چی دروغه جز شاعری که نیومده     همه چی دروغه جز شعری که کسی نسروده

همه چی‌ دروغه جز پاکت سیگارم      نتی که یه روز گم شده رو گیتارم

همه چی دروغه جز فصل سرد فروغ      یعنی همه چی‌ دروغه حتی دروغه این دروغ

 یعنی همه چی‌ دروغه حتی تو حتی من      حتی....

 طرف ما

 وقتی چشامون وا شد از زندگی سیر شدیم      نفهمیدیم چی شد توی جوونیمون پیر شدیم

گفتن چپ میزنیی منحرفی بی اعتقادی      اما کی شما به سوال های من جواب دادین

ما از وقتی چشارو وا کردیم که جنگ بود      تو دست بابا به جای قلم تفنگ بود

همیشه یه پای زندگی واسه ما لنگ بود      همیشه جواب اعتراضمون که سنگ بود

فقط واسه یه بار بذار من بگم قصه رو       من و تو هر دو تا میشناسیم درد و ریشه رو

واسه یه بار هم بذار فکرکنم که آدمم       تصور کنم تو یه جامعه ی سالمم

بذار یادم بره بیست سال تو سری خوردم       که یه تفاله ی بی ارزشم بذار فکر کنم

بذار یه لحظه چشامو ببندم رو خواهرم      رو گریه ی شبونه و بغض مادرم

بذار چشامو ببندمو بگم خوشبختم       که بی آینده نیستم و به فردا چشم دوختم

تو تو دلت میخندی اگه تو ناز و نعمتی      آخه زندگی واسه ما یه چیز دیگه است لعنتی

واسه ما لحظه هایی تو خواب که رفته       گریه ی سرخ اون چشایی که خون گرفته

واسه ما این زندگی نیست مثل جون کندنه       مثل تو صبح زنده شدن و شب مردنه

مثل یه مامور با چک های برگشتی و       دست و پا زدن توی فقر و بدبختی و

مثل این که دامنتو رو سرت بگیری و       آبروت بره تو محلتو بخوای بمیری و

باید خودت رو بفروشی هر جوری پول میخوای      تو سرتم اگه میزنن صدات در نمیاد

یه زندگی قسطی آخر ماه اجاره خونه      انسجام ملی اسلامی زیر سقف ویرونه

به هر کی هرچی که گفتم کسی که چیزی نگفت       طرف ما همیشه یه شبه یه شب مخوف

 طرف ما      مرگ هم تاوون داره

طرف ما      همه پیادن یه عده سواره

طرف ما      کلکسیون بد بختیه

طرف ما      همه چی واسه ما بی معنیه

 طرف ما فاحشه یه زن خونه داره       جز این راه واسه شام شبش چاره نداره

طرف ما معرفت لب خیابونا وله      این که شرم نکنی از خودت خیلی مشکله

جایی که معنی آدم همیشه زیر سواله       مثل یه انسان زندگی کردن تقریبا محاله

یه بار سنگین اینجا از صبح تا شب رو دوشته      فقط صدای وحشت و خفقان تو گوشته

طرف ما جانی تو دانشگاه درس میخونه       طرف ما عجیبه دانشجو تو زندونه

طرف ما ملیت یه تخته سنگ شکسته اس       هویت اون دریه که چهارده قرن بسته اس

تو محله ی ما آدما نصف قیمتن       اینجا به آدم قد یه سگ ارزش نمیدن

واسه ما خیلی وقته که تو سری خوردن عادته       و یه خدایی که میخنده به حالمون شاهده

اینجا دلت گرفت میگن خودکشی راه حله       اینجا زندگی کردن از مردن مشکل تره

 طرف ما      مرگ هم تاوون داره

طرف ما      همه پیادن یه عده سواره

طرف ما      کلکسیون بد بختیه

طرف ما      همه چی واسه ما بی معنیه

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:4  توسط ابلیس  | 
 
  بالا